حكيم ابوالقاسم فردوسى
942
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
برين كار يك سال گر بگذرد * نپيچم ز گفتار جان و خرد ز ميراث بيزارم و تاج و تخت * ازان پس نشينم بر شور بخت چو پاسخ شنيدند آن بخردان * بزرگان و بيدار دل موبدان ز گفت گذشته پشيمان شدند * گنهكارگان سوى درمان شدند بآواز گفتند يك با دگر * كه شاهى بود زين سزاوارتر به مردى و گفتار و راى و نژاد * ازين پاك تر در جهان كس نزاد ز داد آفريدست ايزد و را * مبادا كه كارى رسد بد ورا بگفتار اگر هيچ تاب آوريم * خرد را همى سر بخواب آوريم همه نيكويها بيابيم ازوى * بخورد و بداد اندر آريم روى بدين برز بالا و اين شاخ و يال * بگيتى كسى نيست او را همال پس پشت او لشكر تازيان * چو منذرش ياور بسود و زيان اگر خود بگيرد سر گاه خويش * بگيتى كه باشد ز بهرام بيش ازان پس ز ايرانيانش چه باك * چه ما پيش او در چه يك مشت خاك ببهرام گفتند كاى فرّمند * بشاهى توى جان ما را پسند ندانست كس در هنرهاى تو * به پاكى تن و دانش و راى تو چو خسرو كه بود از نژاد پشين * بشاهى برو خواندند آفرين همه زير سوگند و بند وييم * كه گويد كه اندر گزند وييم گرو زين سپس شاه ايران بود * همه مرز در چنگ شيران بود گروهى ببهرام باشند شاد * ز خسرو دگر پاره گيرند ياد ز داد آن چنان به كه پيمان تست * ازان پس جهان زير فرمان تست بهانه همان شير جنگيست و بس * ازين پس بزرگى نجويند كس بدان گشت بهرام همداستان * كه آورد او پيش ازين داستان چنين بود آيين شاهان داد * كه چون نو بدى شاه فرّخ نژاد بر او شدى موبد موبدان * ببردى سه بينا دل از بخردان همو شاه بر گاه بنشاندى * بدان تاج بر آفرين خواندى نهادى بنام كيان بر سرش * بسودى بشادى دو رخ بر برش ازان پس هرانكس كه بردى نثار * بخواهنده دادى همى شهريار بموبد سپردند پس تاج و تخت * بهامون شد از شهر بيدار بخت دو شير ژيان داشت گستهم گرد * بزنجير بسته بموبد سپرد ببردند شيران جنگى كشان * كشنده شد از بيم چون بيهشان ببستند بر پايهء تخت عاج * نهادند بر گوشهء عاج تاج جهانى نظاره بران تاج و تخت * كه تا چون بود كار آن نيك بخت كه گر شاه پيروز گردد برين * برو شهرياران كنند آفرين [ جنگ بهرام و خسرو با شيران ] چو بهرام و خسرو بهامون شدند * بر شير با دل پر از خون شدند چو خسرو بديد آن دو شير ژيان * نهاده يكى افسر اندر ميان بدان موبدان گفت تاج از نخست * مر آن را سزاتر كه شاهى بجست